تبليغاتX
کارشناسی ارشد مدیریت 89 (مدیران آینده) - پس چرا من شکست خوردم؟

کارشناسی ارشد مدیریت 89 (مدیران آینده)

وبلاگ داوطلبان،علاقمندان و دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترای مدیریت

انگار مرکز ثقل زمین من بودم. سرم سنگین بود. دهنم خشک خشک مثل چوب, هیچی رو نمی دیدم. دور برو نگاهی می ندازم   اما هیچ نیست, تمرکز که اصلا نیست. تند تند می شمارم 41 42 43 44 45 ...هرچه جلو می روم کمتر به آشنایی می رسم بر می گردم 45 44 43 42 41 ... اما باز هم آشنایی رو نمی یابم اما من که خیلی زحمت کشیدم خدایااااااااا چرا؟  گناه من چی بود که باید این طوری مجازات بشم از من که آشنا تر کسی امکان نداره پیدا بشه, روزهای گذشته تندتر از نور از ذهنم می گذره چه شب های رو تا صبح بیدار بودم و یا چه روزای رو به شب نرسیده از زور خستگی خوابم می برد چه موقعیت های رو از دست دادم تا به آینده ای سپید برسم اما حالا جلوی چشمم تمام آرزوهام داره پر پر  می شه شعری می یاد به ذهنم (قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشت,,, نکن گلایه از فلک این کاره سرنوشته ). صدایی مثل پتک بر سرم فرود می آید, مراقبان اجرای بند2 ,آب سردی بر پیکرم می ریزه   داوطلبان وقت دفترچه اول تمام است . ذهنم آشفته آشتفه , این چه سئوالای فضایی  که طرح کردن 100 رقم دیگه سئوال طرح می شد جواب می دادم الا این سئوال های تخیلی اصلا این طراحان از یک سیاره دیگه اومدن.  اه ه ه  به من اه ه ه به این شانس دفترچه دوم رو باز می کنم با بی میلی تمام به سئوالات نگاه می کنم حس شکست در مغز استخوانم رسوخ کرده شرط می بندم اگه از مغزم  نوار بگیرن خط ممتد رو نشون می ده, هیچ راه نجاتی نیست من تا پشت در خوشبختی رسیدم اما کلیدش رو ندارم تا در باز کنم این برای منی که یک بار مزه خوشبختی رو چشیدم خیلی داره گرون تموم می شه وقت دفترچه دوم و سوم هم می یاد و می ره اما من یک شکست خورده تمام عیارم.  با دلی چرکین و غم واندوهی بسیار دور می شم دور از جمعیت دور از هیاهو ,کنار خیابان راه می روم( کاشکی بارون می اومد فضا یک کم دراماتیک می شد آخه خیلی داره تراژدی می شه داستان  )  ماشین ها از پی هم می آیند و می روند بعضی یاشون  بوق می زنن و  چندتا  حتی می ایستند و لحظه ای بعد می روند. تنها نشسته ام در چهار دیواری  سکوت  در  خود فرو رفته ام حوصله هیچ ندارم روزها قطار وار می آیند و بدون توقفی از پی هم می روند. دفترچه هر طوری هست بدستم نمی یاد, تو اینترنت می گردم شاید بشه پیدا کنم ,سرانجام پیدا می کنم گمشده ام را  شمارش شروع می شه 10 20 30 40 50 60 70 80 90 95 99(نمی دونم چرا همیشه وقتی چیزی رو می خواهم دانلود کنم اون شمارش های  آخر کند تر می شه ) بازش می کنم سئوال ها رو نگاه می کنم عجیبه اما  آشناست 41 42 43 44 45 . . . خیلی هم آشناست نه اشتباه می کنم دوباره نگاه می کنم 41 42 43 44 45... اما من اشتباه نمی کنم اینها همه منو می شناسن من هم می شناسمشون! پس چرا من شکست خوردم؟ حالا دلم بیشتر می گیره اگه بلد نبودم خوب حرفی توش نبود اما حالا من بلد بودم و نتونستم کاری بکنم. خدایا چطور می تونم از این تجربه استفاده کنم از این شکست پلی برای پیروزی بسازم, تو تمام اون تاریکی ها نوری ضعیف توجه ام رو بخودش جلب می کنه ...
+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388      |